
بسر خوشگل کتامینی مداد چشم خودشو کشیده بود سایه ی مشکی ام زده بود حالا دستشو گذاشته بود رو شونه ی دوستش زل زده بود به چشمش و داشت با دقت چشماشو سیاه میکرد..حالا که دستشو برداشته جای فشار انگشتاش رو گونه ی دوستش دوتا نقطه ی سفید درست کرده.دوستش حوصله ی مسخره بازیای همیشگی رو نداره...ولی مثل همیشه یه چیزی بهش میگه بیخیال..روی بالا تنه ی لختش با
رنگ قرمز درشت 4 تا حرف نوشته..با خودش فکر میکنه یعنی همین کافی نیست؟
همینطور که تعظیم میکنه.. فکر میکنه میشه این چند ساعت زودتر بگذره...نشست دستاشو از دو طرف باز کرد سرشو برد عقب و گردن کشیدشو که یه زنجیر تنگ دورش بسته نشون میده..کم کم داره میترکه و برای بار هزارم همون بیخیالی و بی معنی بودن رو حس میکنه..خوبه..همین کافیه...از سمت راست یه بسر خوشگل کتامینی بهش نزدیک میشه..یه دایره ی بی سرو ته ..چرخه ای که حداقل برای خودش حیاتیه....جلوش وایمیسته و بهش یه نگاه بی معنی که فقط اون معنیشو میدونه می کنه.ارتعاش جیغ مردم رو تو سرش مثل کفهای در حال چرخش تو ماشین لباس شویی تصور میکنه..لرزش از دهنش رد میشه و تو سر دوستش جا خوش میکنه..ضد نور موهای بلند یه دخترتو نور فلش دوربین اخرین صحنه ای بود که دید..دیگه دهنش مزه ی سیگار مونده رو
نمیده..چشماشو با بی حوصلگی باز کرد و اولین تصویری که دید برق سگک کمربند دوستش بود..خیلی خستس..با خودش میگه این دفعه هم تموم شد..اینم از این..ولی یه چیز بهش میگه
نور روز خیلی سرده.
نمی دونم چرا با خوندنش دلم گرفت
بار هزارم همون بیخیالی و بی معنی بودن رو حس میکنه
آخ که چقدر این جمله حرف داره توش...
میدونی چیزی که خوب حسش میکنم فضاشه ، یه چیز منگ خاکستری و منجمده
ای بابا... چه قدر دردناکه...
test !